خرید بک لینک

آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی

رو با یکی تجربه میکنه

دیگه اون حس رو با کسی دیگه ای نمیتونه تجربه کنه

بعضی حس ها خاص و ناب هستند

مثل،بعضی ادمها..

 

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1393 ساعت: 0:48

 

 

حالا می فهمم چرا میگن قبل از ازدواج نباید با کسی بود...

حالا می فهمم عشق و دوست داشتن باید بعد از ازدواج به وجود بیاد  

پشت همه این جمله ها چندین سال خاطره خوابیده ، یه عالمه شادی و خنده و

لذت و غم...

ما دیگه فکرامون مسموم شده ، انتخابامون بیمار شده ، خودمون نیستیم ...

یه روزی عاشق شدیم و بهش نرسیدیم یا زد تو ذوقمون...

واسه همین هی مقایسه کردیم همه چیز طرفمونو با عشقمون و حسرت

خوردیم... !


.... کلی عمرمون گذشت...


امیدوار نشیم اون مادری که وقتی بچشو بغل کرد ، یکم اشکش از ذوق بود ، یکم

از اینکه این بچه میتونست بچه عشقش باشه...

اگه مال اون بود ، الان چه شکلی میشد ! کاش الان اون پیشم بود...

کاش نشیم اون پدری که ............ حواسش همه جا بود بجز همــدمش !


نسل بعد از من !

شمایی که اینقدر زود از ما دارین همه چی رو بی پروا تجربه می کنین و فکر می

کنین کار درستو انجام میدین ، با هیچکس رابطه جدی برقرار نکنین تا اون آدم رو

پیدا نکردین وقتی پیداش کردین  اونو نگهدارین تا روز آخری که نفس میکشین همه

عشقتو نثارش کن وبـــس !

بچه ها خاطره سازی نکنید یه روز همه خاطراتتون رو آه میکشین...

هیچ چیز بدتر از این نیست که بدونی اونی که فقط مال خودت بود و میخواستی

واسه همیشه مال خودت باشه ، الان نصیب کسی دیگه شده یا تو همین روزا

میشه و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی...

بعضی وقتا به خودم میگم دلو میزنم به دریا و به یه نفر دل میدم به امید معجزه ،

که همه چیزای بد گذشته ات فراموش بشه ، اما آخرش به این میرسی که هیچ

افسونگری نمیتونه اون حسای پاک عاشقی رو بهت برگردونه...

من تو زندگیم اشتباه زیاد کردم اما بزرگترین اشتباهو وقتی مرتکب میشی که فکر

میکنی این حسای قشنگ و بی آلایش که الان باهاش داری ، بازم با کسای دیگه

واست اتفاق می افته... ! آدما بازم میان تو زندگیتو میرن اما نه اون آدما اون آدم

میشن ، نه این حس اون حسای قشنگ...

اگه کسی داشت بهتون وابسته میشد و عاشقتون میشد و تو اون حس رو بهش

نداشتی و میدونستی هم پیدا نمیکنی ، باهاش بازی نکن ؛ به خاطر لذتت قــاتــل نشو !

آره قاتل فقط به کشتن آدما نیست ، وقتی کسی رو مجنون خودت میکنی و

تنهاش میذاری این آدم دیگه زنده نیست ؛؛ یعنی زنده ست اما زندگی نمیکنه ،

فقط نفس میکشه

خلاصه آدمایی که مثل من هستند 2 راه بیشتر ندارن !!! یا به امید معجزه زندگی

میکنن و پیش برن تو سراب خودشون یا هم با کسی که واقعا دوستشون داره

باشن و فقط سعی کنن درکش کنن و کم اذیتش کنن که اونم چیزی جز عذاب

وجدان براشون نداره...

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1393 ساعت: 1:01

همه احساسم را گذاشته ام پای همین شعر

                        پای همین ساعت هایی که با تو هستم

ثانیه ثانیه اش را در ذهن بی رمقم ثبت میکنم

ذره ذره نگاهت را نوش میکنم

و میگذارم برای"روزهای مبادا"

همان روزهایی که خیلی نزدیک..یا نه...اصلا سال ها بعد می آیند

ولی...می آیند

شنیده ام روزهایی در راهند که من می مانم و خیال تواین را از صدای تلخ کلاغ ها فهمیده ام

روزهایی که شیرینی هیچ عاشقانه ای نمی تواند تلخی لحظه هایم را التیام بخشد

تو سری به کوچه علی چپ بزن

بگذار من نگاهت کنم

خیره و بی مهابا

تا بعد از عبورت

از طناب حسرت آویزان نشوم

دست در دست رؤیایت می گذارم و محو میشوم....در جنگل آرزوهایم

آری

این گونه میگذرد...روزهای مبادا

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 15 فروردين 1393 ساعت: 2:38

اینجا قلم ها شاعر می شوند و واژه ها شعر

آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد؟

آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد؟

صد کوه اگر غم داری و یک جو اگر شادی

این را نگهدارش،

و آن را به قعر دره بسپارش.

دنیا گذرگاهی ست

آغاز و پایان، ناپایدار

راهی، نه هموار.

یک بار از آن خواهی گذشتن

آه،
یک بار...

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 15 فروردين 1393 ساعت: 2:36

تقدیم به تمامی آدم هایی که

                  

                احساس را در تپش قلب های سرد کاشتند

 

 

 

همه ی آنهایی که در گذشته محبت را دریغ نکردند

 

                         

        و همه ی کسانی که در آینده گرمای زمین خواهند بود....

 

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 15 فروردين 1393 ساعت: 2:35

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم

رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

 

برچسب: نویسنده: s تاريخ: شنبه 9 فروردين 1393 ساعت: 3:25

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 8 فروردين 1393 ساعت: 18:34

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید/M

برچسب: نویسنده: s تاريخ: جمعه 8 فروردين 1393 ساعت: 18:34

عشق خوابگاه است و در آنجا محراب است ,

عشق بستر است و در آنجا دریاست ,

عشق فراز بام است و در آنجا آسمان است

عشق آسمان است و در آنجا ملکوت است ,

عشق گرم شدن است و در آنجا گداختن است ,

عشق خواستن است و در آنجا ...

نمی دانم چیست ؟ نمی دانم چه بگویم

کلمات را آنجا راه نمی دهند که بروند و ببینند وبرگردند و برایت حکایت کنند ...ا

ی انسان ! ای که جز با پیام وحی , جز با کلمه الله به آن خلوت زیبای غیبی راه نداری !

دکتر علی شریعتی / کتاب گفت و گوهای تنهائی صفحه 887

s

برچسب: نویسنده: s تاريخ: پنجشنبه 7 فروردين 1393 ساعت: 0:46

صفحه بندی